من گمان می کردم،

دوستی همچون سروی سرسبز،

چار فصلش همه آراستگی است


من چه می دانستم،

دلِ هر کس دل نیست

قلبها ، ز آهن و سنگ


قلب ها ، بی خبر از عاطفه اند


در میان من و تو فاصله هاست

گاه می اندیشم،

می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری

تو به اندازه تنهایی من خوشبختی

من به اندازه زیبایی تو غمگین


سیلِ سیالِ نگاهِ سبزت،

همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود

من به چشمان خیال انگیزت معتادم؛

و در این راه تباه،

عاقبت هستی خود را دادم...



موضوعات مرتبط: دلنوشته ها , ادبی - شعر , عاشقانه , ولنتاین

تاريخ : یکشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸۸ | ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ | نویسنده : Rahil | نظرات ()