توبه من خندیدی ونمی دانستی   
من به چه دلهره ازباغچه ی همسایه
سیب رادزدیدم
باغبان ازپی من تند دوید
سیب رادست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده ازدست توافتاد به خاک
وتورفتی وهنوز
سالهاست که درگوش من آرام آرام
خش خش گام توتکرار کنان
می دهدآزارم
ومن اندیشه کنان
غرق این پندارم
«که چراباغچه ی کوچک ما سیب نداشت؟!!....»

حمید مصدق



موضوعات مرتبط: ادبی - شعر , دلنوشته ها , عاشقانه , ولنتاین

تاريخ : سه‌شنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸۸ | ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : Rahil | نظرات ()