خداوندا تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است

چه رنجی می کشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است...

 

نیازو تو خودم حس کردم

از او خواستم

بی اختیار به عقب نگریستم

گذشته ای سیاه...

با چه رویی از او بخوام؟

گریستم... سکوت کردم...

او اجابت کرد

و ستایش مخصوص اوست...!

 

 

 


اینو یکی از دوستان با نام دانشجو لطف کرده برام فرستاده منم برای تشکر گذاشتمش!
خداوندا
اگر روزی بشر گردی
زحال بندگانت با خبر گردی
پشیمان می شدی از قصه خلقت از انجا بودنت
از اینجا بودنت

خداوندا
اگر روزی از عرشت به زیر ایی
لباس فقر پوشی
اگر روزی غرورت را برای لقمه ای به زیر پای نا مردان فروریزی
زمین و اسمان را کفر گویی

خدا وندا
اگر با مردم در امیزی . شتابان در پی روزی
زپیشانی عرق ریزی
شبی ازرده و خسته
گهی دست و زبان بسته
زمین اسمان را کفر می گویی

خدا وندا
اگر در ظهر تابستان. کنر سایه بی پایان
تن خود را به سوی خواب و
و قدری ان طرف ترعمارتهای مرمرین بینی
واعصا بت برای سکه ای این سو ان سو
در روان باشد
شاید هر رهگذر از درونت با خبر باشد
زمین و اسمان را کفر می گویی

خداوندا
اگر بشر گردی زحال بندگانت با خبر گردی
پشیمان می شدی از قصه خلقت
از این جا بودنت...!


موضوعات مرتبط: دلنوشته ها , عاشقانه , مذهبی , ادبی - شعر

تاريخ : شنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٩ | ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : Rahil | نظرات ()