خداوندا
 
 اگر روزی بشر گردی
 ز حال ما خبر گردی 
پشیمان می شوی از قصه خلقت
 از این بودن از این بدعت
  
 خداوندا
  
نمی دانی که انسان بودن و ماندن 
در این دنیا چه دشوار است 
چه زجری می کشد آنکس که انسان است
و  از احساس سرشار است...
                

ش

 

عجب صبری خدا دارد!


اگر من جای او بودم؛
که در همسایه ی صدها گرسنه،

 چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم،
نخستین نعره ی مستانه را خاموش آندم،
بر لبِ پیمانه می کردم
.

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم؛
که می دیدم یکی عریان و لرزان؛

دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین؛
زمین و آسمان را،
واژگون، مستانه می کردم
.

عجب صبری خدا دارد!

چرا من جایِ او باشم؛
همین بهتر که او خود جایِ خود بنشسته و

 تابِ تماشایِ تمامِ زشتکاری هایِ این مخلوق را دارد!
وگرنه من به جایِ او چو بودم،
یک نفس کی عادلانه سازشی،
با جاهل فرزانه می کردم؛
 

عجب صبری خدا دارد! عجب صبری خدا دارد!



موضوعات مرتبط: دلنوشته ها

تاريخ : جمعه ۱٠ اسفند ۱۳۸٦ | ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : Rahil | نظرات ()