دستی نیست تا نگاه خسته ام را نوازشی دهد اینجا باران نمی بارد فانوسهای شهر

  خاموش و مرده اند نامردمان عشق ندیده خنجر کشیده اند بر تن برهنه و بی وجودم

  دلم می خواهد انقدربنویسم تا نفسهایم تمام شود انقدر دفتر های کهنه را سیاه کنم تا

  سردم کنند می خواهم امشب شاعرنو نویس کوچه ها شوم بوی غربت کوچه ها اما

  امانم بریده....

 می خواستم واژه ای پیدا کنم تا .........

 دلتنگی کهنه و بی خاصیتم را عرضه کند ولی واژه ها باز هم غریبی می کنند می خواستم

  کاغذی بیابم که منت نگذارد تنش را بدستانم بسپارم تا نوازشش دهم اما اعتمادی نیست

 این لحظه های لعنتی باز هم مرا عذاب می دهند این دقیقه های بی وفا بی وجدانترین

 عالم اند .دستی نیست تا دستهای خسته ام را گرم کند نگاهی نیست تا مرا امید دهد

 نفسی نمانده تا به آن تکیه کنم .

  اینجا آخرین ایستگاه عاشقیست ......!

 

  



موضوعات مرتبط: دلنوشته ها , عاشقانه , ادبی - شعر , عکس

تاريخ : چهارشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٠ | ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ | نویسنده : Rahil | نظرات ()