دعا کن برایم

دعاکن نمیرم در این وحشت خانمان سوز

از این ترس از چشمهایت جدایی

از این خستگی، تشنگی، آشنایی

 

دعا کن برایم

که من دست از آسمان شسته ام باز

که می سوزد از خشم و آتش وجودم

ز اندوه های ناتمام و غم بی پناهی

 

دعا کن برایم

خدا را بیابم

خدایی که گم کردمش در تب شک

کجا؟؟؟

در پس کوچه های "کجایی؟ کجایی؟"

 

دعاکن نمیرم

زحسرت ز فریاد

و شاید بمانم شبی دیگر اینجا

جدا از سیاهی تباهی

 

دعاکن نمیرم

و یک بار دیگر ببینم

که چشمان نازت پر از آشنایی

به من خیره مانده است

 

دعاکن نمیرم

اگر دستهایت ز من دور مانده است

خدا هم در این بیقراری

کمی تار و بی نور مانده است

 

دعا کن برایم

که تنها تر از آسمانها

که تنها تر از سنگهای لب ساحل هستم

 

دعا کن بمیرم نمانم پس از تو

که من بی نگاهت شبی باطل هستم

 دعا کن ...!



موضوعات مرتبط: ادبی - شعر , عاشقانه , دلنوشته ها

تاريخ : چهارشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٩ | ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ | نویسنده : Rahil | نظرات ()