سیب

   

توبه من خندیدی ونمی دانستی   
من به چه دلهره ازباغچه ی همسایه
سیب رادزدیدم
باغبان ازپی من تند دوید
سیب رادست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده ازدست توافتاد به خاک
وتورفتی وهنوز
سالهاست که درگوش من آرام آرام
خش خش گام توتکرار کنان
می دهدآزارم
ومن اندیشه کنان
غرق این پندارم
«که چراباغچه ی کوچک ما سیب نداشت؟!!....»

حمید مصدق

/ 2 نظر / 4 بازدید
یه دوست

سلام هر وقت این شعر مصدق رو میخونم خیلی بی اراده اشک تو چشمام جمع میشه منو یاد خاطره های شیرینی میندازه کسی که از جونم برام عزیز تر بود و اینو برام میخوند مرسی که منو یاد خاطره های خوشکلم انداختی دلی که عشق ندارد و به عشق نیاز دارد، آدمی را همواره در پی گم شده اش، ملتهبانه به هر سو می کشاند (دکتر علی شریعتی)

یه دوست

تمام اميد آسيابان به وزش باده تا آسيابش از کار نيافته ، قلبم آسياب ، خودم آسيابان و نفسهايت باد...!